تبلیغات
N0or - داستان کوتاه اما خواندنی
سه شنبه 5 آبان 1388

داستان کوتاه اما خواندنی

   نوشته شده توسط: حسین    نوع مطلب :داستان ،مقاله ،دیگر ،علمی ،

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالی بود پدر!»
پدر پرسید: «آیا به زندگی آنها توجه کردی؟»
پسر پاسخ داد: «فکر می کنم!»
پدر پرسید: «چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: «فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!»
در پایان حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: «متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!»


geniecrute.weebly.com
شنبه 14 مرداد 1396 08:49 ق.ظ
Howdy! This is kind of off topic but I need some guidance from an established blog.

Is it very hard to set up your own blog? I'm not very techincal but I can figure things out pretty fast.
I'm thinking about making my own but I'm not sure where to start.
Do you have any tips or suggestions? With thanks
mj booter
سه شنبه 5 آبان 1388 10:39 ب.ظ
سلام به وبم سر بزن تا بفهمی دنیا از چه قراره
mj booter
سه شنبه 5 آبان 1388 10:38 ب.ظ
سلام به وبم سر بزن تا بفهمی دنیا از چه قراره
mj booter
سه شنبه 5 آبان 1388 10:36 ب.ظ
سلام به وبم سر بزن تا بفهمی دنیا از چه قراره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر